هی دلهره ی گوشواره به دلم می افتد. تاب می خورم با دامنی کوتاه و می روم بالا تا آسمان و پایین می آیم با خنده ای که نمیدانم چهره ام را چطور کرده است. گوشواره ام سرعتش بیشتز از من است... گوش ماهی به آن آویزان کرده ام که صدای دریارا بیشتر دریابم. درمیابم که دوستت دارم با هر نوازش انگشتانت که مرا به جلو حرکت می دهد و من می روم و باد به صورتم می خورد و میان موهایم می پیچد... با خودم فکر می کنم تو آن نیروی موج آفرین دریایی. مرا به جلو می خوانی... می روم، و باز برمیگردم سوی تو.